الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

143

إحياء علوم الدين ( فارسى )

جل - ارادت را بر وى مسلط كرده است ، و در وى [ 102 ] دواعى انگيخته و در دل او انداخته كه خير او در دنيا و آخرت در آن است كه تو را بدهد آن چه داده . و مقصود او در حال و مآل جز بدان حاصل نشود . پس از آن چه حق تعالى اين اعتقاد در وى آفريد ترك آن نتواند . پس تو را براى غرض خود مىدهد نه براى غرض تو . و اگر او را در دادن غرضى نبودى ندادى ، و اگر ندانستى كه منفعت او در منفعت تو است به تو منفعت نرسانيدى . پس او سود نفس خود مىطلبد به سود تو . پس او بر تو منعم نبود ، بلكه تو را وسيلت نعمتى ديگر ساخته باشد كه اميد آن دارد ، و منعم بر تو جز آن كس نباشد كه او را مسخر تو گردانيده است ، و در دل او از اعتقادها و ارادت‌ها چيزى انداخته كه بدان مضطر شده است كه تو را بدهد . و چون كارها بر اين جمله شناختى ، خداى را و فعل او را دانستى و موحّد گشتى و بر شكر قادر شدى ، بلكه به مجرد اين معرفت شاكر او باشى . و براى آن موسى - عليه السلام - در مناجات خود گفتى : الهى آدم را به يد اختصاص خود بيافريدى و در حق وى بسيار نعمت ارزانى داشتى ، شكر آن چگونه گزارد ؟ گفت : دانست كه آن از من است ، پس دانستن او شكر بود . پس شكر نباشد مگر آن كه همه را از او دانى . و اگر تو را در اين ريبتى افتد ، نه نعمت را دانسته باشى و نه منعم را . پس به منعم تنها شاد نشوى ، بلكه به غير او شوى . پس به نقصان معرفت تو حال تو در شادى نقصان پذيرد ، و به نقصان شادى تو عمل تو ناقص گردد . پس اين بيان اين اصل است . اصل دوم حال است كه از اصل معرفت زايد ، و آن شاد بودن است ، به منعم با هيئت خضوع و تواضع . و آن نيز به مجرد نفس خود شكر است ، چنان كه معرفت شكر است ، و ليكن شكر آن گاه تمام شود كه جامع شروط باشد . و شروط آن است كه شادى تو به منعم باشد نه به نعمت و نه به انعام . و شايد كه فهم اين بر تو متعذر شود . پس ما مثالى بياوريم و گوييم كه پادشاهى كه عزيمت سفر دارد چون اسبى به كسى بخشد ، صورت بندد كه او از سه وجه شاد شود : يكى آن كه به اسب شاد شود از آن روى كه اسب است ، و مالى است كه بدان منفعت توان گرفت ، و مركوبى است موافق غرض او و نيك رو و اختيار است « 142 » . و اين شادى كسى باشد كه او را در پادشاه نصيبى نبود ، بلكه غرض او اسب باشد . پس اگر آن را به صحرا دريافتى و بگرفتى ، شادى او مثل آن شادى بودى . وجه دوم آن كه بدان شاد شود نه از آن روى كه اسب است ، بلكه دليل است به عنايت پادشاه ، و فرط اهتمام و حسن اصطناع او در باب وى . تا « 143 » اگر اين اسب را در صحرا يافتى يا از

--> ( 142 ) عربى : و انه جواد نفيس . ( 143 ) تا ، حتى .